120پس اندكى خاموش شد، آن گاه بر زبان آورد آن چه را خود قانونگذارى كرده بود:
«يجير على المسلمين ادناهم؛
پستترين مسلمانها حق دارد كه پناه بدهد.»
سپس برخاست و با آرامش و وقار به راه افتاد تا داخل خانۀ زينب شد.
زينب نشسته و منتظر بود و گويى گوش مىداد كه انعكاس فريادش را بداند.
پدر بهوى گفت:
«از ابوالعاص نيكو پذيرايى كن، ولى دستبه سوى تو دراز نكند؛ زيرا تو بر اوحلال نيستى.»
زينب كه از خشنودى مىلرزيد گفت:
«به خدا اطاعت مىكنم؛ ولى آيا مالش را پس نمىدهيد؟!»
پدر جوابى نگفت و به سوى ياران خود بازگشت، ومردانى كه كاروان قريش را گرفته بودند فرا خواند و چنين گفت:
«نسبت اين مرد را با ما مىدانيد و مالى از او به شما رسيده، و آن مالى است كه خداى به شما بخشيده، من دوست مىدارم كه شما نيكى كنيد و مال او را پس دهيد، و اگر هم نخواهيد حق داريد و شما به اين مال سزاوارتريد.»