47يك هفتهاى بود، از خانه بيرون نرفته بود و مدام فكر مىكرد. خيلى با خودش كلنجار رفت. دستنوشتههايش را دوباره خواند. گوشى تلفن را برداشت. شمارۀ مدير مسؤول را گرفت اما قبل از آنكه او گوشى را بردارد، رزا تلفن را قطع كرد. چند دقيقه فكر كرد و دوباره گوشى را برداشت. شمارۀ اطلاعاتِ تلفن را گرفت:
- سلام آقا، ببخشيد... شمارۀ مركز تحقيقات اسلامى را مىخواستم... بله... بله... شماره را يادداشت كرد. گوشى را گذاشت و شمارۀ مركز تحقيقات اسلامى را گرفت، خانمى گوشى را برداشت:
- مركز تحقيقات اسلامى؟
- بفرماييد...
- سلام خانوم!... ببخشيد مىخواستم بدونم اگه كسى بخواد مسلمون بشه چه كار بايد بكنه؟!...