46- مثل اينكه اين خانوم ديوونه شده. ببين چه مزخرفاتى سر هم كرده! اينها كه اصلاً قابل چاپ نيست. خودش هم مىدونسته چى نوشته كه اون شرطها رو گذاشته. بيا بردار بخون...
هلن با دستپاچگى گزارش را برداشت. صفحۀ اول را خواند، از تعجب لبهايش را ميان دندانهايش گرفت و چيزى نگفت.
مدير مسؤول ادامه داد:
- همين الآن برو بهش بگو؛ يا اين مطلب رو اونطور كه ما مىخوايم تصحيح كنه و يا استخدامش رو به حالت تعليق درمىآرم.
رزا دستانش را روى ميز گذاشت و مصمم گفت: نه!... من اين كار رو نمىكنم و ترجيح مىدم از اينجا بيرون برم تا اينكه حقيقت رو فداى مصلحت كنم.
هلن گفت: اين حرفِ آخرته؟!
بله حرفِ آخرمه و به سرعت وسايلش را داخل كيفش ريخت. آنرا روى دوش انداخت و رو به هلن گفت: بقيۀ وسايلم رو بعداً مىآم مىبرم... هلن! به خاطر كمكهايى كه بهم كردى ازت ممنونم، مخصوصاً به خاطر اين مأموريت... .
هلن را بوسيد و از اتاق خارج شد.