48مانتو و روسرى را كه سعيده هديه داده بود، پوشيد. خود را در آيينه برانداز كرد. لبخندى از خوشحالى بر لبانش نقش بست. اين اولين نمازى بود كه رزا در آن شركت مىكرد. احساس خوبى داشت. مثل يك ماهى بيرون افتاده از آب، شوقِ به دريا رسيدن داشت. به طرف ميز كارش رفت تا كيفش را بردارد، نگاهش به عكس ارنست افتاد. كمى دقت كرد. دستى روى قاب عكس كشيد و با صداى بلند فرياد زد:
- خداى من!... ارنست!... خدايا ازت ممنونم... !
عكس را روى ميز گذاشت و با خوشحالى از در بيرون رفت. شاداب از اينكه ارنست دوباره مىخنديد!