93پيرمرد گفت:
-چيه؟ باورت نمىشه؟ ولى حقيقتداره.
ادواردو به فكر فرو رفت، نكند اين پيرمرد دوست بابالئو باشد؟ همان شواليۀ يك دست!
- قبل از اين كه به اين حال و روز بيفتى چه كار مىكردى؟
پيرمرد به آستين چپش اشاره كرد.
- يه دست بودن من مربوط به سالها پيشه، حتى قبل از اين كه تو به دنيا بيايى! اما فقر و فلاكتم تازگى داره. من جنگ جوى صليبى بودم، با دوستم يه گنج پيدا كرديم، براى اين كه بقيه نفهمن اونو يه جا مخفى كرديم تا سر فرصت بريم سراغش.
-كجا مخفى كرديد؟
- توى يه جزيره، داخل يه دژ، اما مسلمونا دژو گرفتن. اون موقع ما يه جاى ديگه بوديم، من مريض شدم، حالم كه خوب شد تصميم گرفتم برم سر وقت گنج، رفتم و طلاها رو برداشتم اما سربازا دستگيرم كردن...
پيرمرد داشت صحبت مىكرد، اما ادواردو ديگر چيزى نمىشنيد. تمام اتفاقات اين مدت طولانى از مقابل چشمش گذشت.
- جوون! حواست كجاست؟