92پيرمرد آه بلندى كشيد و گوشۀ مغازه نشست.
- يه كم آب برام بيار تا جواب سؤالتو بدم.
ادواردو ظرف آب را به دست پيرمرد داد، پيرمرد آب را يك نفس سركشيد.
- به حال و روز من نگاه نكن، الآن بايد يه تاجر ثروتمند باشم نه يه آدم فقير و بدبخت.
-چى شد به اين حال و روز افتادى؟ راستى نگفتى اهل كجايى؟
- ايتاليا.
ادواردو با تعجب او را نگاه كرد، پيرمرد گفت:
- چيه؟ تعجب كردى؟ حتماً با خودت مىگى يه ايتاليايى توى دمشق چه كار مىكنه.
- نه اصلاً اين فكرو نكردم، چون خوب مىدونم امكانش هست! تعجب من از حال و روز فلاكت باريه كه دارى.
- همش از كم شانسيه جوون، من الآن بايد صاحب يه گنج بزرگ باشم.
- گنج!
- آره يه عالمه سكۀ طلا.
ادواردو به آستين چپ لباس پيرمرد نگاه كرد كه دستى داخل آن نبود.