77
پرسشهاى ادواردو
اولين روز هفته بود، ادواردو صبح زود بيرون مغازه را آب و جارو كرد، جعبههاى دارو را در قفسهها مرتب كرد چند مشترى اول وقت را هم راه انداخت، كم كم به كار در آن جا علاقهمند شده بود. وقتى حكيم آمد، با دقّت او را نگاه كرد به ياد صحبتهاى محمّد افتاد، فهميده بود راه و روش حكيم و كارهايش با بقيۀ مسلمانهايى كه قبلاً ديده بود فرق دارد، حتى طريقۀ عبادتش. اما چرا طريقه و مرامش را پنهان مىكرد؟ چرا در تنهايى يك طور عبادت مىكرد و در مسجد اموى جور ديگر؟ حكيم كه متوجّه سنگينى نگاه ادواردو شده بود گفت:
- پسرم!
- بله استاد؟
- اتّفاقى افتاده؟ از چيزى نا راحتى؟
- چيزى نيست، فقط...
-فقط چى؟