76- در بعلبك.
- من بايد برم، استادم در مسجد اموى حلقۀ درس داره، اگه دوست داشتى بيا... بعد از نماز ظهر.
محمّد به منبر بزرگ مسجد اشاره كرد.
- من پاى منبر هستم، سمت راست، هميشه درس استادم رو مىنويسم. تا به حال اسم ابن تيميه را شنيدهاى؟
ادواردو به ياد صحنۀ كتك خوردن پيرمرد در مسجد اموى افتاد و گفت:
- بله شنيدم.
محمّد برخاست و در حال رفتن گفت:
-به درس استادم بيا، ضرر نمىكنى، شايد مسلمون شدى. مگه نمىخواى به بهشت برى؟
ادواردو از مسجد اموى خارج شد، به كوچه باغهاى حاشيۀ شهر رفت. شاخههاى درختان پر از ميوه شده بود.