57
در فكر مهيا كردن توشه سفر
محمّد و ادواردو هنوز مهمان نورالدين بودند. محمّد گوشهاى كز كرده بود و حرف نمىزد. ادواردو كنارش نشست وگفت:
- چى شده؟ از چى ناراحتى؟
- چيزى نيست.
- چرا هست! بگو شايد كمكى از من ساخته باشه!
- ساخته نيست.
- از كجا مطمئنى؟
محمّد آهى كشيد و گفت:
- دينارى برام نمونده، فردا عيد فطره، كاروان حجاز اول شوال از دمشق حركت مىكنه، با كدوم پول عازم سفر بشيم؟ نه توشه و خرج راهى، نه شترى! حالا مطمئن شدى كارى از تو ساخته نيست.
محمّد خوابيد، ادواردو از اتاق بيرون رفت. نورالدين در حياط بود، او را كه ديد لبخندى زد