58و گفت:
- هنوز بيدارى؟ دوستت در چه حاليه؟
- خوابه
- حالش بهتر شد؟
- تقريباً خوب شده، اگه اجازه بديد روى پشت بام منزل شما برم مىخوام ماه رو ببينم.
- بيا بريم، از مردم شنيدم، اما به چشم خودم ماهو نديدم.
از پلهها بالا رفتند، آسمان صاف بود، ادواردو با دقّت نگاه كرد، هلال كوچك ماه را در پهنۀ افق، سمت كوه قاسيون ديد، شادمانه گفت:
- اون جاس!
نورالدين در سكوت به افق خيره شد. ادواردو به ياد حرفهاى محمّد افتاد. بايد مشكل دوستش را حل مىكرد. اما چگونه؟ خودش كه پولى نداشت. حكيم عاملى هم آن قدر ثروت نداشت كه بتواند توشۀ راه آنها را بدهد. مىماند نورالدين مدرّس جامع اموى. او دستش به دهانش مىرسيد. اگر از حال و روز آنها باخبر مىشد حتماً كمكشان مىكرد.
اما او بىاطلاع بود، ادواردو دل به دريا زد و