56ربوه مشرف به باغهاى اطراف دمشق بود، حكيم و ادواردو از ربوه دور شدند.
پايين دست، قريهاى بود كه باغهايى انبوه و دار و درخت بسيار داشت، درختها به قدرى زياد بودند كه فقط مىشد ساختمانهاى مرتفع را ديد. نزديك غروب به دمشق برگشتند.
حكيم عطارى را باز كرد و مشغول معاينۀ پسربچهاى شد كه همراه مادرش آمده بود. پسرك لباس مندرسى به تن داشت، حكيم نبضش را گرفت، دهانش را باز كرد و زبانش را ديد، بعد كمىبا زن صحبت كرد. زن بىچاره طاقت نياورد و شروع به گريه كرد، حكيم چند سكۀ نقره به زن داد، آنها رفتند. ادواردو پرسيد:
- بيمارى پسر چى بود؟
- يه بيمارى سخت.
- چه بيمارى؟
- فقر!