41
در خانه نورالدّين
شبهاى آخر ماه رمضان بود. محمّد و ادواردو در مدرسه بودند، در اين موقع مردى در زد، محمّد از حجره بيرون رفت، اما خيلى زود برگشت. ادواردو پرسيد
- كى بود؟
- يه دوست، حاضر شو، امشب افطار دعوتيم.
- كجا؟
- منزل نورالدين سخاوى، مدرّس مالكيان دمشق. با او در مسجد اموى آشنا شدم. موقعى كه مريض بودى چهار شب منو دعوت كرد، حالا هم قاصد فرستاده. قبول نكردم. اما قاصد اصرار كرد و گفت آقام دستور داده بدون شما برنگردم زودتر آماده شو. نورالدين مهمان نواز و غريب دوسته.
ساعتى بعد آن دو در خانۀ نورالدين بودند. سفرۀ افطار پهن شد. محمّد و ادواردو بالاى مجلس نشسته بودند. مهمانان ديگرى هم بودند. نورالدين از محمّد پرسيد: