40دستور داد ابن تيميه را به قاهره بفرستن. فقها و قضات در مجلس ناصر جمع شدن. قاضى القضات از ابن تيميه پرسيد: دربارۀ اين اتهامات چى ميگى؟ او در پاسخ جز كلمۀ (لا اله الا الله) چيزى نگفت. قاضى سؤالشو تكرار كرد، پاسخ ابن تيميه همان بود. ناصر اونو به زندان انداخت، چند سال در زندان بود. اون جا كتابى در تفسير قرآن نوشت به اسم «بحرالمحيط» كه حدود چهل جلده. بالاخره آزاد شد، اما مثل اين كه دوباره داره حرفاى قبلى خودشو تكرار مىكنه!
محمّد و ادواردو بعد از نماز جمعه به مدرسۀ مالكيان برگشتند. بين راه كودكى را ديدند كه يك كاسۀ چينى از دستش افتاده و شكسته بود، كودك گريه مىكرد. مردم دور او جمع شده بودند، يكى از ميان جمع گفت:
- غصّه نخور، شكستههاى كاسه را جمع كن ببريم پيش رئيس اوقاف ظروف. كودك خردهها را جمع كرد و همراه آن مرد رفت. محمّد به ادواردو گفت:
- اينم يكى از كارهاى خيلى خوب اهالى دمشقه. اگه چنين وقفى نبود، امثال اين طفل معصوم به خاطر شكسته شدن يه ظرف كتك مفصلى از ارباباشون مىخوردن.