42- سيدى! دوستت را معرّفى نمىكنى؟
- مسيحيه! اهل صيقليه 1. با او در شهر لاذقيه آشنا شدم.
- خوش اومدى جوان! خانۀ ما رو روشن كردى. مهمون حبيب خداست. فرقى نمىكنه مسلمون باشه يا مسيحى. اين جا رو منزل خودت بدون.
بعد از افطار نورالدين با مهمانهايش گرم صحبت شد. سخن به درازا كشيد. در همين موقع ادواردو متوجّه محمّد شد. رنگش پريده بود.
- چى شده محمّد؟
- نمىدونم بدنم داغ شده.
- بهتره برگرديم مدرسه!
- اگه بريم صاحب خونه ناراحت مىشه. فقط زودتر بخوابيم. حس مىكنم حالم خوب نيست.
نورالدين پرسيد:
چيزى مىخواستيد؟
محمّد آرام گفت:
- اگه اجازه بديد استراحت كنيم.
- بسيار خوب، هرجور راحتيد.