35 خدا
تنش داغ شده بود، نگاهش به سقف بود، تصاوير مبهم و درهمىمىديد، توانش را از دست داده بود. نمىدانست چند ساعت را با آن حال گذرانده خوابش نمىبرد. محمّد بازگشت، پيرمردى همراهش بود. نبضش را گرفت، دست روى پيشانىاش گذاشت و با دقّت به چشمهايش نگاه كرد.
بعد دستى روى شكم و پاهاى ادواردو كشيد و گفت:
- بايد چند روزى استراحت كنه، روزى دو نوبت پاشويهاش كنيد. اگه با من بياييد خودم داروهاشو در عطارى آماده مىكنم، ديگه نيازى نيست به صيدليه 1بريد.
محمّد همراه حكيم از اتاق بيرون رفت. ساعتى بعد با دارو برگشت. براى ادواردو جوشانده درست كرد، او را پاشويه كرد، دستمال مرطوبى روى پيشانىاش گذاشت، ظهر برايش غذاى گرم و مقوى آورد.