36ادواردو گفت:
- خودت نمىخورى؟
- من روزه هستم. تا آخر رمضان در دمشق مىمونم. اول ماه بعد با يه قافله به سمت حجاز مىرم. اگه توهم بخواى مىتونى همرام بيايى، به شرطى كه تا اون موقع خوب بشى.
ادواردو آش را خورد و دراز كشيد، محمّد برخاست.
- من دارم مىرم مسجد جامع دمشق براى نماز ظهر، تو هم استراحت كن.
- محمّد!
- بله
- حكيم!
- حكيم چى؟
- چقدر پول گرفت؟
- پول نگرفت، خدا امثال اونو زياد كنه!
محمّد رفت، جوشانده و آش و پاشويه كار خودش را كرد. ادواردو پس از مدّتها به خوابى عميق فرو رفت. صبح روز جمعه بود، ديگرتب نداشت. از رختخواب بيرون آمد، به حياط مدرسه رفت و كنار حوض نشست، دست و رويش را شست.