34تمام بدنش درد مىكرد. صبح زود نتوانست از جا بلند شود، محمّد بالاى سرش نشست.
- چى شده؟ حالت خوب نيست؟
- نه
- مىتونى حركت كنى؟
ادواردو به زحمت از جا برخاست، اما نتوانست قدم بردارد. او را بر چهارپايى سوار كردند، دو طرف خورجين خمرههاى ماست و دوغ بود. ادواردو روبرو را نگاه كرد، چشمهايش سياهى رفت، تب و لرز داشت. در طول سفر دور درازش اين اولينبار بود كه مريض مىشد، آن هم به اين شدّت و سختى. صداى محمّد را شنيد؛
- دوست من نگاه كن، به دروازۀ دمشق رسيديم.
نگاه كرد، باغها و برج و باروها، شهر را درميان گرفته بودند. لحظاتى بعد سر و گردنش خم شد، ديگر چيزى نفهميد، وقتى به هوش آمد در اتاق بزرگى بود. با ديدن محمّد گفت:
- من كجا هستم؟
- مدرسۀ مالكيان دمشق. نگران نباش، حالت خوب مىشه، بايد برم برات حكيمبيارم.