350خروج از مكه متوجه شود در صورتى كه مىتواند برگردد، بايد مراجعت نموده و اگر توان بازگشت ندارد به ديگرى نيابت بدهد، تا از طرف او سعى را انجام دهد. 1فاصلۀ صفا تا مروه هفتصد و شصت و شش و نيم ذراع است كه مساحت هفتبار آمد و شد ميان آن دو، پنج هزار و سيصد و شصت و پنج و نيم ذراع است. 2سعى صفا و مروه از در نگاه جلال آل احمد
سعى، آموزشگاهى است كه هر كس به فراخور استعداد و آگاهى و اعتقاد خويش، درسهايى از آن آموخته و تأثيراتى مىپذيرد و بهره مىگيرد. آن كس كه عميقتر بينديشد و با چشم بصيرت صحنۀ جنب و جوش ساعيان را بنگرد به ظرايف و نكات بيشتر پىمىبرد و متوجه مىشود كه هدف از سعى تنها وظيفۀ فردى نيست و صرفاً تقويت رابطۀ فرد با خدا مورد نظر قرار ندارد، بلكه از جمع كردن سيل عظيم انسانها در بين اين دو كوه انتظارات بيشترى مورد نظر است. در اين جا بىمناسبت نيست كه براى نمونه قسمتى از برداشتهاى جلال آل احمد را پيرامون سعى بياوريم:
«اين سعى ميان صفا و مروه عجب كلافه مىكند آدم را، يك سر برت مىگرداند به هزار و چهارصد سال پيش، به ده هزار سال پيش، با هرولهاش، يا زير دست و پا رفتنهايش، و بىخودى مردم... و با اين گم شدن عظيم فرد در جمع، يعنى آخرين هدف اين اجتماع، اين سفر... شايد ده هزار نفر، شايد بيست هزار نفر در يك آن، يك عمل را مىكردند و مگر مىتوان ميان چنين بىخودى عظمايى به فكر خودت باشى و فُرادا عمل كنى؟ فشار جمع مىراندت، شده است كه در ميان جماعتى وحشتزده و در گريز از يك چيزى، گير كرده باشى؟ به جاى وحشت، بيخودى را بگذار و به جاى گريز «سرگردان» را پناه جستن را...
نهايت اين بىخودى را در دو انتهاى سعى مىبينيم، كه اندكى سربالاست و بايد دور بزنى و برگردى، گريهام گرفت و گريختم و ديدم چرا اشتباه كرده است آن زنديق ميهنهاى يا بسطامى كه نيامده است تا خود را زير پاى چنين جماعتى بيفكند، يا دست كم خودخواهى خود را...
حتى طواف چنين حالى را بر نمىانگيزد... در سعى مىروى و برمىگردى و به همان سرگردانى كه هاجر داشت، هدفى در كار نيست، و در اين رفتن و آمدن، آنچه به راستى