190
حاجتم روح مرا چالاك كرد
اين چنين در خواستن بىباك كرد
بار الها بندهاى باشم ذليل
كرده دنيايم اسير قال و قيل
من نمىدانم جوانىام چه شد؟
شور و حال زندگانىام چه شد؟
اين زمان من ماندم و بار گناه
جز درِ لطفت كجا جويم پناه
چون به غفارى تو را آوازه است
جاى من در پشت اين دروازه است
بوى عشق و آشنايى مىدهى
بوى لطف و مهربانى مىدهى
آمدم با عذرِ تقصير آمدم
آمدم اما بسى دير آمدم
با خودم قلبى سياه آوردهام
كوله بارى از گناه آوردهام
يا الهى، سيدى، مولاى من
اى تو اميد دل تنهاى من
وصف تو آواز بلبل گشته است
زينت هر گلشن و گل گشته است
در دل هر ذره پيدا و نهان
من به قربان تو اى جان جهان
بر بدىها نَفْس من خو كرده است
ميل آن هر جا و هر سو كرده است
چون گناهى مىكنم شادى كند
ادعاى فخر و آزادى كند
جهل من شد موجب بىباكىام
غفلتم افزود، بر گستاخىام
حب دنيايم زمين گيرم نمود
آرزوهايم به زنجيرم نمود
جان من محبوس زندان هوس
غير تو يا رب ندارم دادرس
اى اميد تو مرا شور نهان
مهربانى كن به من اى مهربان
من گنه كردم تو پوشيدى زمن
من خطا گفتم تو نشنيدى زمن
عمر من رفت و نبودم بندهات
از كرم كردى مرا شرمندهات
توبه كردم بارها بشكستهام
هر زمانى دل به عفوت بستهام