191
بارالها! آه جانسوزم بده
درد شب خيزى به از روزم بده
آهى اندر سينه خواهم شعلهور
تا بگيرد دامنم را هر سحر
من از آن روشن تنور دل كنم
در ميان شعلهها منزل كنم
تا بسوزم تل خاكستر شوم
شايد آنگه لايق دلبر شوم
بارالها، بندهاى درماندهام
كاروان رفت و ز ياران ماندهام
ره دراز است و ندارم توشهاى
ناله دارم، از تو خواهم گوشهاى
شد غرور و جهل من زنجير دل
نزد تو يارب كنون باشم خجل
آنچه مىدانى زمن حاشا مكن
اين جهان و آن جهان رسوا مكن
واى بر اعمال زشت خلوتم
واى بر حرص و دوام شهوتم
حرص و آز و شهوت و كبر و دروغ
زندگى را كرد بر من بىفروغ
آمدم يارب پريشان آمدم
با دلى غمگين و نالان آمدم
ديدۀ گريان من باشد گواه
آمدم بر آستانت عذر خواه
زخم بىحدّ مرا مرهم تويى
در جهان بىكسى همدم تويى
اشك ريزانم ز هجر روى تو
من گدايم من گداى كوى تو
هر كه آمد بر درت نوميد نيست
جز تو اى جان جهان اميد كيست
آمدم با سوز و آهى آتشين
در پذير عذر مرا اى نازنين
مىكنم اقرار بر تقصير دل
تا نمايى از كرم تطهير دل
بارالها! از تو مىخواهم پناه
كن رها دل را ز زنجير گناه
آبِ رحمت برفشان از ديدهام
آبيارى كن دل خشكيدهام
چاره كن حال پريشان مرا
عقدههاى مانده در جان مرا
بارالها عبد مسكين تواَم
تشنۀ پيغام تسكين تواَم