161را خرج آب و علف نمودهام.
الهى! خيانتم بر خودم آشكار شده، در بين زنجيرهاى سخت آرزوها زندانىام. وحشت، سر تا پاى وجودم را گرفته است. عيبهاى باطنى در برابر چشمانم خودنمايى مىكنند، وه چه بيمارى سختى كه از آن بىخبر بودم.
يا رب! اكنون كه نالههاى جانسوز چارهساز است، دلم مرده. خواهان سيلاب اشكم امّا چشمم خشكيده. مىخواهم سراسيمه به سويت فرار كنم، پاى دويدن ندارم. مىخواهم فرياد بكشم، امّا راه گلويم بسته است. مىخواهم با دلى مشتاق در ترنم حضورت باشم، افسوس كه دلى برايم نمانده. بدتر آنكه نمىدانم اين سرمايههاى روحانى كى و كجا ؟ به غارت اغيار رفته است.
اى خداى مهربان! اكنون هر چه هستم در محضر تواَم، تو مرا از راه دور به كعبه حضور فرا خواندهاى. اگر در پى نجاتم نبودى، به اين مكان شريف دعوتم نمىكردى. پس اى نجات بخش! از ورطۀ حيرانى نجاتم ده و دل مردهام را با توبۀ نصوح، حياتى دوباره بخش. تعلّقات دنيوى را از من دور كن و كسوت صفا و خلوت را زينت جانم گردان. با خشوع مدام دلم را اشتياقى دوباره عطا كن و لذّت ذكرت را به من بچشان تا همواره مقيم كعبه انست گردم و چون غبارى سرگردان، در ساحت كبريايى تو، طواف هميشگى نمايم.
خداوندا! اينك مهاجر كوى تواَم، از ديار و زن و فرزند جدا شدهام و لنگ لنگان به سوى تو مىآيم. مرا از مهاجرانى قرار ده كه دل را براى