160سرشارم كنى و توفيق درك اسرار حج را عطايم نمايى.
محبوبا! چه قدر سخت است، پوشيدن احرام بر بدنى كه غير تو را بر خود حرام نكرده، و قلبى كه در چنگال آمال دنيوى گرفتار شده، و خيالى كه هنوز به زشتى گناهان گذشته آلوده است. نفسى كه در حجابهاى ظلمانى درمانده و عقلى كه هنوز در محاسبات دنيوى غوطهور است. از همه بدتر، احساس جاهلانهاى كه عظمت محضر تو را درك نمىكند و از شكوه حضورت بهره نمىبرد و در جايى كه امام سجاد(ع) با آن همه آثار عبودىاش بر خود مىلرزد و بيم آن دارد كه: «لاَ لَبَّيْكَ وَ لاَ سَعْدَيْكَ» بشنود، گستاخانه «اللّهُمَّ لَبَّيْك...» مىگويد. نه در دل خشيتى دارد و نه در ديده اشكى.
خداوندا! چه زيان بزرگى است كه در ضيافت نورانى تو با دلى مرده آمدم. پردۀ غفلت را از گوشم بر نگرفتم، حجاب وابستگىها را از ديده نگشودم و زبانم به تمناى تو گويا نيست. اى عزيز مهربان ! برگو با اين گوش ناشنوا و چشم نابينا و زبان ناگويا، حال افسرده و قلب مرده چه كنم؟
پروردگارا! چه شرمآور است با بار گناهان به جمع زندهدلانت آمدن و نفس سركش را در لايههاى فريب پنهان كردن. فضاى معنوى حج را با تعفن دنياخواهى آلودن و با وسوسههاى وحشتآور دست به گريبان بودن. به راستى چه لحظههاى خوف انگيز و مرگآورى است؟ گويا همه چيز در نظرم رنگ و بوى ديگرى گرفته. اكنون مىفهمم كه چقدر ناچيز و بىمقدارم و چگونه زندگىام را تباه ساخته و سرمايۀ عمرم