159
فصل پنجم نامه نيايش
خداوندا! موسم حج با همۀ شكوهش فرا رسيد، عبد حقيرى چون من به سوى تو مىآيد. عبدى كه آمادگى حضور در مهمانى روحانى تو را ندارد و دلمشغولىهاى دنيا مجال استطاعت را از او گرفته است.
پروردگارا! خود را هرگز لايق اين دعوت نمىبينم. امّا شوقى در نهان، مرا به سوى تو مىكشاند و پيوسته به فضل تو اميدوارم مىسازد، تا هر كه هستم و هر چه دارم به سوى تو بيايم. چيزى از من بر تو پنهان نيست، همانم كه مىدانى. با همۀ عيوب و گناهم به سوى تو رهسپارم.
معبودا! عاشقانت همواره رهوار كوى تواَند، در آستان عزّ تو عزيزند و از جذبۀ شوقت لبريز. اين دعوت عمومى براى واماندگانى چون من است كه در هياهوى زندگى خود را گم كرده و از خدعۀ روزگار پريشان است. از فريب نفس اماره زيانها ديده و از چنگاندازىهاى شيطان به ستوه آمده است.
بارالها! در اسارت آرزوهاى دراز گرفتارم و لگدكوب هوا و هوس خويشم. اكنون كه عنايت تو مرا فراخوانده و به قافله راهيانت رسانده، تنها اميدم لطف بىكران تو است كه شامل حالم گردانى، در سايهسار رحمتت خطاهايم را بپوشانى، گناهانم را بيامرزى، از شوق حضورت