45رسولخدا! من اموالم را دوست مىدارم و مىخواهم همه آنها را در راه خدا صدقه دهم. رسول خدا(ص) فرمود: چه خوب، چه خوب مالى است اموال تو. ابوطلحه برخاست و از مسجد بيرون رفت و اموالش را در بين نزديكان و پسر عموهايش تقسيم كرد».
ابوطلحه و امّسليم صاحب فرزندى به نام اباعمير شدند. چشم آنها به او روشن شد و به شيرينكارىهايش انس گرفتند. پس از مدتى خداوند اراده كرد تا آنها را از طريق اين كودك امتحان كند. بدين ترتيب، كودك بيمار شد. عادت ابوطلحه اين بود كه وقتى از كار يا نماز به خانه بازمىگشت، پس از سلام، بىدرنگ احوال كودك را مىپرسيد و تا از خوبى حال كودك مطمئن نمىشد، نمىنشست. روزى پس از اينكه اباطلحه براى كارى از خانه بيرون رفت، كودك مرد. مادر مؤمنه صابرهاش كه مرگ كودك را با نفسى آرام و راضى پذيرفته بود، برخاست و كودك را غسل داده، كفن كرد و او را درگوشهاى از خانه گذاشت. امّسليم مرتب مىگفت: « إنّا لله وَ إنّا إلَيْهِ راجِعُون » و متوجه اطراف بود كه مبادا كسى اين خبر را براى اباطلحه ببرد، زيرا مىخواست خود اين خبر را به او بدهد. همسرش به خانه بازگشت، امّسليم اشكهايش را پاك كرد و با شادى تصنعى از همسرش استقبال كرد و تا آخر شب با او مشغول گفت و شنود بود، تا اينكه اباطلحه پرسيد: «امّسليم، ابا عمير چه مىكند؟» او با آرامش پاسخ داد: «او به آرامش رسيده».