46اباطلحه تصور كرد كه خدا كودكش را شفا داده و شادمان از راحتى كودك به تصور اينكه كودك خواب است، شامش را خورد و با همسرش به گفتوگو نشست و خدا را از اين بابت شكر كرد. امّسليم خود را براى همسر معطر كرد و بهترين لباسهايش را پوشيد و شب را در كنار او سرآورد. پس از آنكه ابوطلحه غذا خورد و متمتع شد و خواست كه بخوابد، امّسليم در كنار رختخواب او نشست و گفت: «اى اباطلحه تا به حال ديدهاى كه بعضى از آدمها چيزى را كه به امانت مىگيرند، ديگر دوست ندارند، آن را به صاحبش پس دهند، به نظر من وقتى انسان از يك شى عاريتى استفاده كرد، آن را بايد به صاحبش پس دهد».
اباطلحه گفت: «درست است». امّ سليم گفت: «پسر تو امانتى بود كه خدايت به تو داده بود و امروز آن را پس گرفت». اباطلحه كه بر خود مسلط نبود، بر سر او فرياد زد و گفت: «حالا بايد اين خبر را به من بدهى؟! به خدا قسم از دست تو به رسول خدا(ص) شكايت مىكنم». فرداى آن روز، اباطلحه نزد رسول خدا(ص) رفت و ماجرا را براى ايشان بازگو كرد. پيامبر(ص) فرمود: «خداوند ديشبِ شما را، بر شما مبارك گردانيد» و در همان شب بود كه امّسليم عبدالله را حامله شد.
هنگامى كه زمان وضع حمل امّسليم فرا رسيد، پيامبر(ص) به انس بن مالك فرمود: «برو و كودك را به نزد من بياور، تا او را