205كوه صفا رفت. پنداشت كه بر كوه مروه آب است، هروله كنان خود را به مروه رساند، اما سرابى بيش نبود، از بالاى مروه نگاه كرد پنداشت كه بر سر صفا آب است، باز هم به سوى صفا دويد، اما آنجا هم، جز سراب چيزى نيافت. هفتبار اين كار را تكرار كرد و در تمام اين مدت، طفل گريه مىكرد و پايش را به زمين مىكوبيد، تا اينكه ناگهان از زير پايش چشمهاى شروع به جوشيدن كرد. هاجر به سمت فرزندش دويد، از خستگى و تشنگى چيزى نمانده بود كه از حال برود.
عرق از پيشانىاش مىچكيد، كودك را در آغوش گرفت و به لبهاى تشنه او نگاه كرد، آنگاه مقدارى از آب برداشت و به لبهاى اسماعيل رساند. هيچ كلمهاى نمىتواند لحظهاى را كه هاجر شاهد دوباره جان گرفتن كودكش بود را توصيف كند. يكباره تمامى غمهايش به شادى مبدّل شد، او مىدانست كه همۀ اينها از فضل و عنايت خداوند است. آيا اين همان خدايى نبود كه به ابراهيم خليل امر كرد كه هاجر و فرزند شيرخوارش را در اين سرزمين بىآب و علف رها كند. هنگامى كه ابراهيم مىخواست هاجر و اسماعيل را ترك گويد، ابراهيم گفت: «خدا مرا به اين امر كرده است» و هاجر گفت: «پس اگر اينطور است، خدا ما را تنها نخواهد گذاشت».
به يقين، اين از رحمت خدا بود كه به آنها چاه زمزم را عطا كرد، و به وسيله آن، به آنها حيات دوباره بخشيد و سبب شد تا پرندگان به سوى آن آب پرواز كنند و اطراف آنها شلوغ شود، زيرا عدهاى از قبيله