206جرهم كه از آنجا مىگذشتند، چون پرندگان را بر گِردِ مكانى در حال پرواز ديدند، دريافتند كه در آن مكان، آب وجود دارد. هنگامى كه از اين موضوع مطمئن شدند، بهسوى هاجر آمدند و از او براى ماندن در آن منطقه اجازه گرفتند، هاجر به آنها اجازه داد، البته نه اينكه صاحب آن سرزمين و چاه زمزم شوند، بلكه اجازه داد تا همچون مهمانى گرامى، در آن سرزمين بمانند، آنها هم پذيرفتند. قبيله جرهم، بسيار به اين پسر و مادر انس گرفتند و هاجر بسيار خدا را شكر كرد از اينكه مهر آنها را در دل اين مردمان قرار داده است.
سالها گذشت، اسماعيل به سن نوجوانى رسيده بود و با مادرش در كنار قبيله جرهم، زندگى آرامى داشت تا اينكه ابراهيم خواست پس از سال ها دورى، خبرى از هاجر و اسماعيل بگيرد. از اين رو، به مكه آمد و با ديدن اوضاع مكه و اينكه در تمام اين مدت هاجر و اسماعيل در كنار قبيله جرهم زندگى آرامى داشتهاند و خداوند دعاى او را مستجاب كرده و آن مادر و پسر را تحت عنايت و حمايت خود درآورده است، بسيار شاد شد. مدتى در كنار آنها ماند، تا اينكه در خواب ديد كه اسماعيل را سر مىبرد:
فَلَمّٰا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قٰالَ يٰا بُنَيَّ إِنِّي أَرىٰ فِي الْمَنٰامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ مٰا ذٰا تَرىٰ قٰالَ يٰا أَبَتِ افْعَلْ مٰا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ مِنَ الصّٰابِرِينَ (صافات: 102)
هنگامى كه با او به مقام سعى و كوشش رسيد، گفت: پسرم! من در