174ايستاد. سوار شدم و آن گاه صفوان نزديك آمد و مهار شتر را گرفت و با شتاب در جستوجوى اردو به راه افتاد. اما سوگند به خدا كه نه ما به مردم رسيديم و نه آنها از نبودنم در كجاوه باخبر شدند، تا بامداد فردا كه اردو در منزل ديگر پياده شدند و ما هم به همان وضعى كه داشتيم رسيديم. دروغگويان زبان به بهتان گشودند و گفتند آنچه گفتند و اردوى اسلام متشنج شد. اما من به خدا قسم بىخبر بودم.
سپس به مدينه رسيدم و چيزى نگذشت كه سخت بيمار شدم و با آنكه رسول خدا(ص)، پدر و مادرم از بهتانى كه نسبت به من گفته بودند به من چيزى نمىگفتند، اما مىفهميدم كه رسول خدا(ص) نسبت به من لطف و محبت سابق را ندارد و مانند گذشته كه هرگاه بيمار مىشدم، بسيار تفقد و دلجويى مىكرد، در اين بيمارى لطف و عنايتى نشان نداد و هرگاه نزد من مىآيد، از مادرم كه مشغول پرستارى من بود، مىپرسيد كه بيمار شما چطور است؟ و بيش از اين احوالپرسى نمىكرد. تا آنجا كه روزى گفتم: اى رسول خدا! كاش مرا اذن مىدادى كه به خانه مادرم مىرفتم و مرا همانجا پرستارى مىكرد. فرمود: مانعى ندارد. پس به خانه مادر رفتم و از آنچه مردم گفته بودند، بهكلى بىخبر بودم، تا اينكه پس از متجاوز از بيست روز، بهبود يافتم و شبى با ام مسطح دختر ابىرهم بن مطلب بن عبد مناف (كه مادرش دختر صخر بن عامر، خاله ابىبكر بود)، براى حاجتى بيرون رفتم و در بين راه پاى او به چادرش گير كرد و به زمين خورد و گفت: خدا «مسطح» را بدبخت كند. گفتم: