173در مراجعت از غزوه «بنىمصطلق» هنگامى كه رسول خدا(ص) نزديك مدينه رسيد، در منزلى فرود آمد، و پاسى از شب را در آن منزل گذراند، سپس بانگ رحيل داده شد و مردم به راه افتادند».
عايشه گويد: «براى حاجتى بيرون رفته بودم، و در گردنم گردنبندى از دانههاى قيمتى ظفار بود و بىآنكه توجه كنم، گردنبندم گسيخته بود و چون به اردوگاه رسيدم، به فكر آن افتادم و آن را نيافتم و مردم هم آغاز به رفتن كرده بودند. پس در پى گردنبند به همانجا كه رفته بودم، بازگشتم و پس از جستوجو آن را يافتم. در اين ميان مردانى كه شترم را نگهدارى مىكردند، آمده بودند و به گمان اينكه در كجاوه نشستهام، آن را بالاى شتر بسته و به راه افتاده بودند و من هنگامى به اردوگاه بازگشتم كه مردم همه رفته بودند و احدى باقى نمانده بود، پس خود را به چادر خود پيچيدم و در همانجا دراز كشيدم و يقين داشتم كه وقتى مرا نديدند در جستوجوى من برخواهند گشت».
عايشه مىگويد: «به خدا قسم! در همان حالى كه دراز كشيده بودم، صفوان بن معطل سلمى كه براى كارى از همراهى با لشكر بازمانده بود، بر من گذر كرد. چون مرا ديد، بالاى سر من ايستاد و (چون پيش از نزول آيه حجاب مرا ديده بود) مرا شناخت و گفت: إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ ، همسر رسول خداست كه تنها مانده است. سپس گفت: خداى تو را رحمت كند، چرا عقب ماندهاى؟ اما من به وى پاسخ ندادم. سپس شترى را نزديك آورد و گفت: سوار شو و خود دورتر