253شمرده،به رياست ابوالطيب داود بن عبدالرحمان بر مكه غلبه كردهاند.وى دانست كه فتنهها او را محاصره كرده و فاطميان،تنها به جذب ياران او اكتفا نكرده،در مكه هم بر ضد وى شورش به راه انداختهاند.بنابراين يك شبه چندان مطرود گشته است كه نه جايى در شام دارد و نه در مكه. 1وى بلافاصله نزد مفرّج پدر حسان،كه از سران مخالفان بود رفته به او پناه برد.مفرج به او پناه داده،قبول كرد تا امور را اصلاح كند.وى ميان او و فاطميان وساطت كرد،مشروط به اين كه او عنوان خلافت را از خود بردارد و در ازاى آن مكه از دست سليمانىها گرفته شده به او واگذار شود و او به مركز حكومت خود باز گردد و بسان گذشته حكمرانى كند.
بدين ترتيب او در سال 403 به مكه بازگشته،كارش را آغاز كرد و زان پس براى حاكم فاطمى دعوت كرد، 2همان گونه كه نام او را هم بر سكهها حك كرد. 3
در زمان ابوالفتوح،شخصى از مصريان بر حجرالاسود يورش برد و در همان حال فرياد مىزد:تا كى بايد اين سنگ و محمد و على عبادت شوند؟كسى مرا از اين كار باز دارد.مردم وحشت كرده،از اطرافش كنار رفتند.نزديك بود بگريزد كه در حال،كسى او را با خنجر زد و مردم قطعه قطعهاش كرده،آتشش زدند.عدهاى ديگر هم كه متهم به مصاحبت با او بودند،كشته شده و آتش زده شدند.اين فتنۀ بزرگى بود و در آن،حدود بيست نفر كشته شدند.اين به جز مواردى بود كه از ديدهها پنهان ماند.از همان روز بود كه مردم شروع به غارت اموال مغربىها و مصرىها كردند. 4
ابوالفتوح افزون بر شجاعتش،شعر خوب مىسرود.از اشعارش اين است:
در هواى وصل تو،اندوهها بر من فرود آمد،و بىخوابى در حق من چندان جفا