167را در آنجا منتشر ساخت. 1شاگردان مسجح در مكه،در اواخر دورۀ اموى به عراق رفتند و الحان خود را در آنجا شايع كردند.آنان در عراق مكتبى را پديد آوردند كه بعدها از دل آن اسحاق موصلى و ابن جامع و ديگران درآمدند.ابجر،آوازه خوان مكى،به مصر رفت و الحان مكى را در آنجا گستراند، 2حُجّاجى كه از نقاط مختلف به مكه مىآمدند، با هنر آوازهخوانى در مكه در آميخته شده،آنگاه آنها را به شهرهاى دنياى اسلام منتقل مىكردند.امويان نيز با توجيهات و تحليلهايى كه داشتند در اين كار به آنان كمك مىكردند.اين مسير تا به آنجا پيش رفت كه نسلى برآمد كه عيش را از راههاى سهل و ساده به ارث برده و با بخششها و صدقات خو گرفته بود و بر درآمدى كه از اين بابت از شهرهاى ديگر به دست مىآورد تكيه مىكرد و طبعاً حقوق سياسى خود را به فراموشى سپرده بود.
اگر مجاز باشم كه قدرى از حوادث جلو بيفتم،بايد بگويم:اين تحليل اموى در اين شهر،چيزى بود كه بعدها تمامى دولتهاى اسلامى كه بعدها حكومت اين شهر را در اختيار گرفتند يا بر آن اشراف و نظارت داشتند،دنبال كردند.آنان سر كيسۀ بخششها را براى مردم اين شهر شل مىكردند تا آنان را با اين بذل و بخششها سرگرم كرده،از رويكرد جدّى به زندگى باز دارند.در اين صورت،آنان هيچ هدفى جز خوردن و نواختن يا زهد ورزيدن و دعاى به جان خليفۀ مسلمين نداشتند.اگر اين دولتها در اين بذل و بخششها اخلاص داشتند،به جاى آنها،مراكز علمى در اين شهر بنا مىكردند يا به احياى زمينهاى موات مىپرداختند يا كارخانههاى صنعتى مىساختند،اما بايد گفت آنان مغرض بودند.آنچه ما در كَلّ بر ديگران شدن از گذشته به ارث برديم و فقرى كه بر آن پايه باليديم،و روحيۀ گدا منشى كه نسبت به حجاج و زوار داشتيم،و بدتر و بيشتر مردانگى كه از دست داديم،و مجدى كه بيش از همۀ مسلمانان اولاى به ميراث و حق آن