155سراغ گرفت كه در حجون ساكن بود و به دارميه شهرت داشت.او را كه سياه و بسيار چاق بود نزد وى آوردند.از او پرسيد:دخترِ حام! چگونهاى؟زن گفت:من فرزند حام نيستم.
من از بنىكنانه هستم.معاويه پرسيد:مىدانى براى چه به دنبال تو فرستادم؟گفت:جز خداوند كسى غيب نمىداند.معاويه گفت:گفتم تو را بياورند تا از تو بپرسم،به چه جهت على را دوست داشتى و ما را دشمن؟زن گفت:آيا بر من مىبخشى؟معاويه گفت:نه.زن گفت:حتى اگر بر من نمىبخشى باز به تو مىگويم.من على را به خاطر عدالتش در ميان رعيت و تقسيم بالسويۀ بيت المال دوست داشتم.و تو را به خاطر جنگ با كسى كه از تو سزاتر به حكومت بود و به خاطر اين كه در طلب چيزى بودى كه حق تو نبود،دشمن داشتم.معاويه گفت:براى همين شكمت باد كرده و سينههايت بزرگ شده است! زن گفت:آهاى! اينها اين وصف تو،به هند مىماند نه به من.معاويه گفت:آرام! من چيزى جز خير نگفتم.سپس از زن پرسيد:على را چگونه يافتى؟دارميه پاسخ داد:او را چنان ديدم كه سلطنت،آن چنان كه تو را فريب داده او را فريب نداد و چندان كه نعمت،تو را به خود مشغول كرد،او را مشغول نكرد.معاويه گفت:راست گفتى.آيا نيازى دارى؟زن گفت:تو برآورده خواهى كرد؟معاويه گفت:آرى.زن گفت:يك صد شتر سرخ موى كه فحل باشند و چوپان هم داشته باشد.معاويه پرسيد:با آنها چه مىكنى؟گفت:با شير آنها بچهها را غذا مىدهم و به كمك آنها در برابر بزرگترها سرافرازم و با استمداد از آنها ميان خانوادهها را صلح مىدهم.معاويه گفت:اگر من اينها را به تو بدهم مىتوانم جاى على را در وجود تو بگيرم؟زن گفت:هرگز نمىتوانى.معاويه گفت:سبحان الله! هنوز من به مرتبۀ على نرسيدهام؟سپس اين شعر را خواند كه تمامى خصلتهاى خوبش را جمع كرد:
اگر من با شما با حلم رفتار نكنم،بعد از من چه كسى مىتواند چنين كند.
اموالى كه به تو داديم مال تو باشد،اما ياد كن كه تو را با اين كه با او جنگيده بودى،با آرامش و سلم پاسخت را داد.
سپس گفت:به خدا سوگند اگر على بود،چيزى از اين اموال به تو نمىداد.زن گفت:
به خدا سوگند،حتى مويى هم از مال مسلمين به من نمىداد!