99رسيديم، الاغ ما را نگاهداشته بودند، سوار شدم، دويست قدمى از سر كوه دورتر، دهى بزرگ كه تقريبا صد خانوار دارد، اسمش«حديه»، قدر كمى توقف كرده، ناهار مختصرى خورديم، هوا به قدرى سرد بود كه در آفتاب نشسته بودم، باد سردى مىآمد، درختهاى زردآلو و شفتالوى بسيار، همه غرق شكوفه بود.
«طايف»را صاحب كتاب«منتهى الارب فى احوال العرب»مىگويد:
از بلاد«حجاز»است كه«مدينه منوره»باشد، و«ينبع»را مىنويسد از«تهامه» محسوب مىشود، كه مقصود«مكه»است، با اينكه«طايف»دوازده فرسخى«مكه»و «ينبع»نزديك«مدينه»است و خود او مىگويد«ينبع»بندر«مدينه»است، چنانچه«جده» «بندر مكه»، واللّٰه العالم بحقايق الامور.
قرن المنازل
در اين بين صاحب خانه آمد كه رفقاى شما رفتند به«قرن المنازل»، بسم اللّٰه ما هم فورى برخاسته سوار شديم، ديديم رفقا رفته بودند، دو نفر عرب با ما خودشان به فضولى راه افتادند به جهت بلدى، يك ساعت و نيم از«حدى»تا«قرن المنازل»راه است، سرازيرى مختصرى و كوه است، چند قدمى كه آمدند، بخشش خواستند، پنج قروش دادم، دوباره چند قدمى ديگر كه آمدند به عربى گفت: يك مجيدى بايد بدهى كه من تا «قرنالمنازل»بيايم.
گفتم: نمىخواهم بيايى!
گفت: حرامى دارد، شما را لخت مىكند، گفتم بكند، خنجرى در كمر داشت، كشيد رو به«حاجى جعفر»، كه ما را بترساند، حقير هم ششلولهاى كه در«اسلامبول»خريده بودم و در كمر داشتم كشيدم! گفتم: من هم تو را مىزنم،«خنجر»را غلاف كرد.
گفت نيم مجيدى بده، گفتم نمىخواهم بيايى، گفت نمىآيم و نشست، ما هم غنيمت دانسته تند كرديم، قدرى كه رفتيم رسيديم به«نخاوله»، چهار نفر بودند، او هم از عقب آمد و مىگفت: قاطر مال برادر من است، بايد من بيايم، قاطر را توجه كنم، آنجا كه رسيديم به من بخشش كنى، حقير هم گفتم چه عيب دارد.