100اول ظهر به«قرن المنازل»رسيديم، دهى است داراى پنجاه شصت خانوار، منزلها[ ى] خوب مثل دهات عجم دارد، مسجدى كه«حضرت رسول كاينات»از آنجا محرم شدهاند، مسجد كوچك، بنائى از سنگ و گل، يك راسته ستون دارد، در وسط شبستان كوچكى است و مستطيل سقف است، محرابى در وسط دارد خارج سقف هم تقريباً به قدر مسجد صحه دارد، درى كوچك هم دارد، پياده شده رفتم منزل، قدرى انار خريده خورديم، چند دانه تخممرغ هم خريده، براى شب جوشانديم، و فورى لخت شده به مسجد رفته محرم شديم، چون خيلى خسته بودم، به رئيس مكارىها كه همراه آمده بود اصرار كردم، كه شب را در«هديه»يا«حديه»بماند و به او وعده دادم كه مخارج مال او را و خود او را بدهم، راضى نشد و مىگفت شب سرد مىشود، و بايد رفت به«كومه»، و نيم به غروب مانده، از«قرن المنازل»حركت كرديم، اما چه نويسم كه تمام اهل ده بر حقير ريختند و بخشش مىخواستند، آنقدر ازدحام كرده بودند كه افتادم، بالاخره سوار شده گريختم.
حق حشيش
قدرى كه رفتم باز رفيق اولى پيدا شده بخشش و حق حشيش خواست، پنج شش قروش گرفت كه همراه ما بيايد به«حديه»، به محض گرفتن پول برگشت و ديگر بحمداللّٰه او را ملاقات نكرديم.
با«نخاوله»آرام آرام آمديم سر كوه، دو و نيم به غروب مانده، سر كوه رسيديم، بالاى كوه خيلى سرد بود، هر قدر پائين مىآمديم، سردى كمتر مىشد، سرازيرى ممكن نيست سواره آمد، مالها را از سر كوه ول كرديم، فورى مثل برق راه افتادند و از ما جلو شدند، از ترس اسباب،«حاجى جعفر»را گفتم، با مالها برود، حقير خودم و اهل منزل مانديم دو به دو، و سرازيرى قدرى آمديم، كوه سبز و خرم و درختهاى خرزهرۀ بزرگ، و درختهاى ارس كوچكتر، و گردوى كوهى داشت.
دو نفر از«نخاولىها»براى پرستارى و همراهى ما ماندند، و همه راه مىگفتند عجله كنيد كه زود برسيم، آفتاب غروب نكند، ولى زن و پياده آن هم زن متنعّمه، قدرى كه آمد