101خسته شد، هر دم هم هر دو روى سنگها مىلغزيديم و مىافتاديم، قدرى هم كه آمديم، هم كفشهاى او، هم نعلينهاى حقير پاره شده، دور افتاد، پاى برهنه روى سنگهاى تيز، آفتاب هم بود، به هر جهت، آفتاب كه غروب كرد و تاريك شد، پاها هم از صدمه به درد آمد، خداوند عالم است كه بر ما چه گذشت؟ ان شااللّٰه خودش اجر بدهد، بر انسان هر چه وارد شود، قوه تحمل را هم مىدهد، نخاولىها هم، همين كه شب شد قدرى مىترسيدند، اما پرستارى از ما مىكردند، همه جا از عقب ما مىآمدند و ما را دلدارى مىدادند، مسلماً اگر آنها نبودند، ما نمىتوانستيم شب را سر ببريم.
چراغهاى بركه
يك و نيم از شب گذشته، چراغهاى بركه به نظر آمد، قدرى آسوده شديم، نزديك بركه شديم، از بالاى گردنه فرياد زدم«حاجى جعفر»فانوس بياور، او هم با فانوس پاى گردنه آمد، رسيديم اما نه مرده و نه زنده، پاها به قدرى متألم 1 كه تحريرى نيست، در همه عمر خود نه اين قدر پياده رفته بودم و نه اين قدر خسته شده بودم، و زحمت كشيده بودم، اگر خداوند قبول كند، سهل است و گوارا است. [ پس از] نشستن به زمين،«صالح» و«عبدالقادر»داخل شده [ گفتند] سلامٌ عليك، مرحبا، آقا بخشش، حقالحشيش، حقير هم از كثرت خستگى متغير شده، به عربى بناى تغير و فحش را گذارده، گفتم شهر كه رفتم به«شريف»شكايت خواهم كرد، شما امروز كجا بوديد؟ چرا با من نيامديد؟ اسم «شريف»را كه بردم ترسيدند، فورى رفتند.
مكارىها
قدرى كه چايى خورده و نماز خوانده،«نخاولىها»را خواسته، چايى دادم و به هر كدام ده قروش دادم، آن وقت خيال كردم كه مبادا مكارىها مالهاى خود را برداشته بروند، يا فردا بدرفتارى كنند، آنها را صدا كرده، چايى دادم، و به هر كدام دو سه قروش