98آفتاب ما را درك كرد، مكارى هم پاى كوه مانده بود، و مالها را به همراه ما ول داده بود، به جهت اينكه خروج از راه با سوارى ممكن نيست، راه را مادر«سلطان روم»خرج زياد كرده، به عرض پنج شش ذرع ساخته است، پيچ پيچ و پله پله، ولى سنگهاى صاف بلند فرش كردهاند، آن هم خيلى سرازير است، كه آدم نمىتواند خود را محافظت كند، به خصوص در سرازيرى، مسلماً به جز مالهاى خودشان هيچ مالى نمىتواند از آن راه برود.
نخاولىها
در راه رفتن رفقا رفتند، حقير تنها ماندم، خيلى هم تشنه شدم، از عقب سه نفر «عرب نخاولى»كه مىآمدند محرم بشوند، به حقير رسيدند، قدرى به عربى با آنها صحبت كردم، با حقير رفيق شدند، يكى ديگر هم از عقبتر رسيد، اسم يكى«ناصر»بود، اسم يكى«مصطفى»بود، اسم يكى«احمد»بود،«ناصر»جلوتر رفت،«احمد»و «مصطفى»براى همراهى حقير ماندند، تشنگى خيلى غالب شد، نزديك بود از حركت بمانم، دو سه نفر از بالا مىآمدند، آب خواستم، گفتند: نداريم، ولى در ميان دره آبى نشان دادند كه هم قدرى از راه دور بود و هم صعب 1 بود،«نخاولىها»كنار راه نشستند، حقير به زحمت زياد با ناخن و چنگال خود را به آب رسانيده، قدرى خورده دوباره مراجعه به راه كرده، باز راه افتادم، اما از خستگى چه نويسم درست وامانده بودم، و اگر«نخاوله»نبودند كه همه را دلدارى مىدادند، و مىگفتند«خداوند»به شما اجر مىدهد، سر كوه نزديك است، مشكل بود خود را برسانم، خيلى مردمان خوبى بودند، به خصوص«مصطفى».
پنج و نيم از دسته گذشته رسيديم به صد قدمى سر كوه، حوضى از آب كه از سنگ تراشيده بودند، دو ذرع و نيم طول، يك ذرع و نيم عرض، چشمهاى كه آب كمى داشت، ده پانزده ذرع فاصله، كه اين حوض از آن چشمه آب مىشود، كم و بد بود، چون آب چشمه كم شده و به حوض نمىرسيد، اما خود چشمه به قدرى سرد و خوشگوار بود، كه تقريرى نيست، به عين مثل آبهاى سرد كوهسار«ايران»، قدرى خورده به سر كوه