97«شيخ»مىگفتند، چماقى در دست، همه را برگردانيد و چماق را بر مال و آدم مىنواخت، ما را هم كه اول داده بوديم، برگردانيد، جوانكى از ما اول گرفته بود، هر چه به عربى مىگفت:«يا شيخ»اينها دادهاند، به خرج نمىرفت، بالاخره به شدت گفت: اين سه نفر دادهاند، آن وقت ما سه نفر را جدا كرد و به راه ول داد، باقى را محبوس كرده، به ضرب چوب و چماق گرفت، كه بعد از ربع ساعت آمدند.
حركت از شداد
از«شداد»كه يك فرسخى مىگذرد، اول كوه و سنگلاخ است، يك فرسخ و نيم سربالايى معتدلى دارد، اما سنگلاخ بدى [ دارد] ، و راه را ساختهاند، دو طرف ديوار دارد از سنگ، و بعضى جاها را هم سنگ فرش كردهاند، ولى سنگهاى صاف بزرگ كه پاى آدم و مال مىلغزد، دو طرف راه اشجار مغيلان، و تكتك خرزهرههاى بزرگ دارد، اول مغرب رسيديم پاى كوه، چند خانوار عرب سكنى دارد، و چشمه آبى و چند خانه هم براى واردين ساختهاند، يعنى سنگ بالاى هم چيدهاند و روى آن را نى و پوخ انداختهاند، از شيخ آنها خانهاى تنها خواستم، خانه كوچكى كه دو در داشت ما را فرود آورد، و پسركى «احمد»نام را هم خادم ما قرار داد، چايى خورديم، پلو همراه داشتيم خورديم، نماز خوانديم، چون به جهت تند آمدن خيلى خسته بوديم و هوا هم خوب سرد بود، خوابيديم، آب هم خوب بود، با«احمد»قدرى صحبت كردم، معلوم شد پدرى اعمى دارد، و بد بچهاى نبود. به دو نفر مكارى هم كه همراه بودند، يكى«عبدالقادر»و ديگرى «صالح»نام، شامى و بخششى داديم، پول حشيش هم گرفت، صبح زود پيش از طلوع صبح برخاسته، چايى خورديم، اول اذان نماز خوانديم و پا بر كوه گذاشتيم، اهل منزل را سوار بر قاطر كرده، جلو آن را به«حاجى جعفر»دادم، خودم هم پياده راه افتادم، سواره امكان ندارد، هرگز در عمر خود كوه به اين سختى و بدى نديده بودم،«كوه نيشابور»كه بين«دولت آباد»و«بوجان»است، مكرر آمدهام، نه به اين طول است و نه به اين سختى، شش ساعت تمام از گردنه تا سر كوه راه است، تا پنج و نيم از دسته گذشته، به سر كوه رسيديم، تا پنج ابداً آفتاب به ما نزد و آفتاب همه جا پشت سر و پايينتر بود. نيم ساعتى