233طرف عصر فرستادم، آدم به احوالپرسى فرستاده بود، چون در جناح حركت 1 بوديم، از ديدن معذرت خواستم. ده سوار همراه ما كرد، منزل ما هم كنار جويى بزرگ، زير درخت، دامن تپهاى، جاى خوبى بود، سايه اشجار بحمداللّٰه بد نگذشت.
روز ديگر آمديم«صحنه»، و روز ديگر آمديم«فرسقج»كنار رودخانه چادر زديم.
به حمداللّٰه خوش گذشت. از«فرسقج»آمديم، رباطى بود موسوم به«دم شاطر»، از رباط عصرى حركت كرده، يك ساعت از شب گذشته رسيديم به«ملاير». چون در«فرسقج» معلوم شد راه معمولى كه از«ديزآباد»باشد مخوف و دو سه نفر را دو سه شب پيش لخت كرده بودند، راه هم گفتند دو سه فرسخ بيشتر تفاوت نمىكند، تماشاى«ملاير»و«عراق» هم در اين راه هست، از راه هم تعريف كردند، الحق خوب هم بود.
ملاير
دو روز در«ملاير»توقف كردم، بسيار خوش آب و هوا بود، به خصوص شبى خوب داشت، خيار بسيار تعريفى دارد، گوجههاى درشت خوبى هم در بازار بود، از «بروجرد»مىآورند. در«ملاير»نواب والا«سيف الدوله»را ملاقات كردم پارك مفصل بزرگى در دامنۀ كوه دارد و آبى و حوضى كه فوارۀ آن سه چهار ذرع جستن مىكند دارد.
رفتم تماشاى پارك، شاهزاده را هم ملاقات كردم، درد پا بودند، دعوت كردند اظهار محبت كردند، معذرت خواستم، چون دو ساعت بعد حركت كرديم. الحق پارك و باغ بسيار بزرگ خوبى دارند.
از«ملاير»به«سلطانآباد»دو منزل راه است كه همۀ راه در ميان دره و ييلاق و رودخانه واقع است. هواى خوبى بلكه سردى داشت، با وجود اينكه«قلب الاسد»بود، صبحها خيلى سرد بود. از«ملاير»كه حركت كرديم، پسر«حاجى سيد عباس»امام جمعه «ملاير»و«حاجى على»آقاى داماد او، كه جوانكى تبريزى الاصل و ساكن«سلطان آباد»و تجارت قالى دارد، از«مكه»همراه و هم سفر بوديم و جمعى استقبال او آمده بودند، ما را