200
مُصَدِّقاً لِمٰا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرٰاةِ] وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ» 1 وتا كنون كه هزار و هشتصد و چيزى است، آيا پيغمبر ديگرى غير از پيغمبر ما، كه مدعى نبوت شده باشد و دين او رواجى پيدا كرده باشد و اسم او«احمد»باشد نشان دارى؟
گفت: ندارم، اما اين كلمات به همين قسم در قرآن شما موجود است؟
گفتم: بلى منزل بيا تا به تو نشان بدهم، آن وقت قدرى مويز براى ما تعارف آورد، حقير دو سه دانه برداشته و نصف مجيدى به او انعام كردم، قبول نمىكرد و بالاخره گرفت. و حقير رفتم منزل.
صبح زود كه بارها را مىبستند آمد و گفت: آن آيه را به من نشان بدهيد، حقير قرآن را برداشته، و باز كردم و فوراً آيه را جستم، خواست قرآن را بگيرد ندادم و به دست نگاه داشتم، دو سه بار خواند، آن وقت گفت: قرآن خطى شما هم اين آيه را دارد؟ گفتم: قرآن ما خط و چاپش همه يكى است، و كلمهاى كم و زياد ندارد.
گفت: اين قران را به من بفروش.
گفتم: تا مسلم نشدهايد بودن قرآن نزد شما حرام است، و الا مجاناً به شما مىدادم.
آن وقت اسم سوره را پرسيد، گفتم:«سوره صف»است با قلم مداد نوشت و فكرى كرد و دستها را در بغل كرد و رفت دم ديوار قدرى تكيه كرد و بعد مبهوت نشست و به مقدارى مبهوت بود كه مدير آمد سر راه ما، با وجود اينكه خيلى محترم بود و همه احترام مىكردند، راهب ملتفت او نشده و احترامى نكرد.
مدير گفت: اين راهب را چه مىشود؟ و كج كرده رفت سر وقت او، و با او حرف زد.
راهب سر بالا كرده و ملتفت شده برخاست و احترام كرد.
مدير پرسيد: شما را چه مىشود؟ گفت نقلى نيست. دوباره مدير اصرار كرد كه شما حالى داريد؟ حقير مبادرت كرده تفصيل را گفتم. دوباره قرآن را خواست، گشودم و خواند.