148
يوسف كَشَنده دلو ز چاه مقعّرش
بل كافتابِ چرخ رسن تاب ازان شدست
تا هم به دلوِ چرخ كشد آب اخترش
و آن كعبه چون عروس كه هر سال تازهروى
بوده مشاطهاى بساز پورِ آزرش
خاتونى از عرب همه شاهان غلام او
سمعاً و طاعه سجده كنان هفت كشورش
خاتون كائناتْ مربّع نشسته خوش
پوشيده حلّه وز سرْ افتاده معجرش
اندر حريم كعبه حرامست رسم صيد
صيادْ دست كوته و صيد،ايمن از شرش.
مطلع چهارم
من صيد آن كه كعبۀ جانهاست منظرش
با من به پاىْ پيل كند جنگْ عبهرش
صد پيلوار خواهد از زرّ خشك از آنك
مشكست پيل بالا در سنبل ترش
دل تو سنى كجا كند آن را كه طوقوار
در گردن دلست كمند معنبرش
نقدست سرخرويىِ دل با هزار درد
از تنگى كمند نه از وجه ديگرش
خاقانيَست هندوى آن هنداونه زلف
و آن زنگيانه خالِ سياه مدوّرش