147
بل شمع هفت چرخ گدازان شده چو موم
از بس كه تف رسد ز نفسهاى بيمرش
جبريل خاطب عرفاتست روز حج
از صبح تيغ و از جبل الرحمه منبرش
سرمستْ پختگان حقيقت چو بُختيان
نه ساقيى پديد نه باده نه ساغرش
با هر پياده پاى دو اسبه ملَك دوان
سلطان يكسوارۀ گردون مسخّرش
در پاى هر برهنه سرى خضر جانفشان
نعلين پاىْ همسر تاج سكندرش
تا پشت پاى بوده لباس ملكشهش
همت به پشت پاى زده ملك سنجرش
خاك منىٰ ز گوهر تر موج زن چو آب
از چشم هر كه آبى و خاكىست گوهرش
آورده هر خليل دلى نفس پاك را
خون ريخته موافقت پور هاجرش
استاده سعد ذابح و مريخ زيرِ دست
حلق حمل بريده بدان تيغ احمرش
گفتى ز انبيا و امم هر كه رفته بود
حق كرده در حوالى كعبه مكرّرش
قدرت رحم گشاده و زاده جهانِ نو
بر ناف خاك ناف زده ماده و نرش
زمزم به سان ديدۀ يعقوب زاده آب