146
زان سان كه هر كه گفت نكردند باورش
باور كنى مرا كه بديدم به چشم خويش
امسال چون فراتْ روان چند فرغرش
ظن بود حاج را كه مگر آب چشم من
جيحون سبيل كرد بر آن خاك اغبرش
يا شعر آبدار من از دست روزگار
نقش الحجر بماند بر آن كوه و كردرش
مطلع سوم
اينك مواقف عرفاتست بنگرش
طولش چو عرض جنت و صد عرض اكبرش
دهليز دارِ ملك الهىست صحن او
فرّاشْ جبرئيلش و جاروبْ شهپرش
نور اللّٰه از تف نفس و آهْ مشعلش
حزب اللّٰه از صف ملَك و انسْ لشكرش
پوشيدگان خلعت ايمان گه الست
ايمان صفت برهنه سران در معسكرش
گردون كاسه پشت چو كفگير جمله چشم
نظّاره سوى زندهدلانِ كفن ورش
از اشكشان چو سيب گذرها منقطّش
وز بوسه چون ترنج حجرهها مجدّرش
از بس كه دود آه حجاب ستاره شد
بر هفت بام بست گذرها چو ششدرش