149
چون موى زنگيَش سيه و كوتهست روز
از تركتاز هندوى آشوب گسترش
خاقانى از ستايش كعبه چه نقص ديد
كز زلف و خال گويد و كعبه برابرش
بىحرمتى بود نه حكيمى كه گاهه وِرد
زند مجوس خواند و مصحف به بردرش
نى نى به جاى خويش نسيبى همى كند
نعتيست زانِ دلبر و كعبهست دلبرش
خال سياه او حجر الاسودست از آنك
ماند به خال و زلف بهم حلقۀ درش
سنگ سيه مخوان حجر كعبه را از آنك
خوانند روشنان همه خورشيد اسمرش
گويى براى بوس خلايق پديد شد
بر دست راست بيضۀ مُهر پيمبرش
خاقانيا به كعبه رسيدى روان بپاش
گرچه نه جنس پيشكشست اين محقّرش
ديدى جنابِ حق جنبِ آز در مشو
كعبه مطّهرست جُنب خانه مشمرش
با آب و جاهِ كعبه وجود تو حيضِ تست
هم زابِ چاهِ كعبه فرو شوى يكسرش
اين زال سر سپيد سيه دل طلاق دِه
آنك ببين معاينه فرزندْ شوهرش
تا حشر مرده زِست و جُنب مُرد هر كسى