112
حكايت على بن الحسين(ع)
سرو گل 1روضۀ صدق و صفا
تازه نهال چمن اصطفا 2
قرة العينين نبىّ و ولىّ
ميوۀ بستان بتول و على عليه السلام
داده جمالش دل و دين زيب و زين
كعبۀ آمال على حسين عليه السلام
در ره حج قافله سالار بود
چون كه به ميقات فتادش درود
رفت در احرام چو ماه تمام
ره بر ازو قافلۀ مصر و شام
گشته رفيقان همه لبيك گو
او شده در بحر تحيّر فرو
غنچهاش از باد كسان وانشد
از جهت تلبيه گويا نشد
لرزه به شمشاد فتادش چو بيد
زرد شده لاله و نرگش سپيد
جعد مُطراش 3درآمد به هم
شاخ گلش گشت ز انديشه خم
خلق در آن فكر كه اين حال چيست
شد متكلم چو زمانى گريست
گفت كه لبيك به جاى خود است
ليك مرا گريه ز بيم رد است
خوف ردم هست و رجاى قبول
مانده در اين خوف و رجايم ملول
چون كه به لبيك زبان برگشود
بىخودى صعب برو رو نمود
ناقهاش افكند به روى زمين
كرد زمين را فلك چارمين
گر فتد از ناقه به خاك او چه باك 4
نور فتد نيز ز گردون به خاك
آنكه سپهرش بود احرام گاه
جامۀ احرام كند گرد 5راه
تا كه به اتمام نشد مهتدى
زو نشدى رعشه و آن بىخودى