111
غسل برآرند در آب از نخست
تا شود احرام بر ايشان درست
گرد و غباريست كه بر خاطرست
نى همه آن گرد كه بر ظاهرست
موى سرت جمله علاقات دل
كانْست به اسباب جهان متّصل
يك به يك آنها همه را دور ساز
كعبه صفت خانه 1پر از نور ساز
اوّل از آلايش تن پاك شو
پس به حريم دل او خاك شو
بر سر آن خاك برِ آب رو
نيّت غسل آور و كن شستشو
از پى رميت چو بود دسترس
دم شودت لازم اين ملتمس
گر نبود دسترس دم تو را
روزه بود در عوض آن دم تو را
روزه دو روزه بود بر تو دَيْن
تا كه بود حج تو با زيب و زين
ساز در ايام حج اوّل ادا
با عرفه،ترويه و نحر را
اين سه بود وقت شروع حجت
نيست دگر بعد رجوع حجت
چون كه به احرام نمايى قيام
بر تو شود فعل طبيعت حرام
از پى احرام ازار و ردا
به بود ار سازيش از هم جدا
بر صفت رده درآ در كفن
جامۀ احرام بپوشان بدن
رشتۀ تلبيس ز سوزن بكش
خلعت سوزن زده از تن بكش 2
زندگى آزادگى است از همه
ميل به حج مردگىست از همه 3
مردۀ او با كفن پاره به
عاجز و افتاده و بيچاره به
سرو و گل و ياسمن و نسترن
با كفن پاره روند در چمن
جان به نياز آر و بدن در نماز
سجده كن آنگاه بر بىنياز