55
رَبَّنٰا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوٰادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنٰا لِيُقِيمُوا الصَّلاٰةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّٰاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَرٰاتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ . 1
«بارخدايا! من از ذريۀ خود كسانى را در وادى بىآب و علف اسكان دادم تا نماز را بپا دارند، پس دلهايى را از مردم بهسوى آنان متمايل گردان و از ميوهها روزى ده، باشد كه سپاسگزارى كنند.»
اين بگفت و رفت و هاجر بماند با كودك شيرخوار و آن سرزمين سوزان! و بنا به برخى روايات، ابراهيم در ميان اشك و آه منطقه را ترك گفت. 2
همينكه آفتاب برآمد، اسماعيل تشنه شد و طلب آب كرد، هاجر برخاست و رهسپار آن وادى شد كه محل سعى بود (در ميان صفا و مروه) و آنجا ايستاد و ندا داد: آيا در اين وادى انيس و مونسى يافت مىشود؟ (هل بالوادى من انيس). و در حالىكه ديگر اسماعيل را نمىديد، بالاى كوه صفا رفت و از آنجا به وادى نگريست و سرابى نظرش را به