98رو به خيمههاى حسين نهادند تا متاعهايى كه نزد زنان است به غارت برند.
امام بانگ بر ايشان زد كه:
اگر دين نداريد در دنيا آزاد مرد باشيد و پس از ساعتى آنچه دارم بر شما حلال است.
لشكريان كوفه برگشتند و پس از ساعتى، به خيمهها تاختند، چه ساعت ترسناكى! در آن ساعت حسين كه پسران و خويشان و اصحاب او طعمۀ مرگ شده بودند، تنها جنگ ميكرد.
يكى گويد: به خدا ديدم كه با آرامش تمام مشغول نبرد بود، ناگاه زينب دختر فاطمه بيرون شد و هنوز به ياد دارم كه گوشوارههاى او ميان گوش و گردنش حركت مىكرد و مىگفت:
كاش آسمان بر زمين فرود مىآمد! و چون عمر به حسين نزديك شد، زينب گفت: پسر سعد! حسين را ميكشند و تو نگاه مىكنى هنوز اشكهاى عمر بن سعد را مىبينم كه بر گونهها و ريش او ريزانست سپس روى خود را از او برگردانيد!
آرى تنها از ميان زنانى كه در كربلا بودند. زينب بود كه برادر را ترك نگفت:
* * *
حسين تنها ماند، گويند كسى را مانند او نديديم كه لشكرهاى انبوه او را در دايره افكنده و فرزندان و خويشان او را كشته باشند و او همچنان آرامش خود را از دست نداده و دل و جرأت وى برجا باشد!
زينب اندكى آن سوتر ايستاد چندان كه جراحتها او را سنگين كرد و