97كشان كشان نزد عمو رفت و زينب مىخواست مانع او شود ولى كودك گريخت و هنگامى نزد عمو رسيد كه تبه كارى شمشير بر وى كشيده بود.
قاسم دست خود را برابر شمشير گرفت و گفت:
- پسر زن بدكار ميخواهى عمويم را بكشى؟
شمشير دست او را بپوست آويخت و كودك فرياد كنان مادر خود را طلبيد. زينب از دور صداى نالۀ او را پاسخ گفت و به سوى او دويد و حسين را بربالين كودك ديد كه مىگويد:
به خدا بر عمويت گران است كه او را بخوانى و پاسخ نگويد يا پاسخ گويد و تو را سودى ندهد، سپس او را برداشت و پيش چشم زنيب نزد فرزند خود على گذاشت.
زينب همچنان نيمه جانها و كشتهها را كه خويشاوندان او بودند، يكى پس از ديگرى تحويل مىگرفت، هنوز كشتهاى را به زمين نگذارده بود كه كشتۀ ديگر نزد او مىآوردند.
پسران وى: عون، محمد و عبدالله.
برادران وى: عباس، جعفر، عبدالله، عثمان، محمد و ابوبكر
فرزندان حسين: على و عبدالله.
فرزندان حسن: ابوبكر و قاسم.
فرزندان عقيل: جعفر، عبدالرحمن، عبدالله و...
آسياى مرگ ديوانه وار مىگرديد و مىخواست تا يكتن از طالبيان بر روى زمين است، از گردش نايستد.
چون جنگ نزديك ظهر به نهايت شد، ده تن از لشكريان پسر زياد