94رسيده است، و لشكرهاى ما فراهم و ا نتظار مقدم تو را مىبرند؟
از ميان انبوه لشكر كسى كه به سخنان او گوش داد، حربن يزيد رياحى بود كه نزد عمربن سعد رفت و پرسيد:
- با اين مرد جنگ مىكنى؟
- آرى به خدا! جنگى كه سبكتر آن افتادن سرها و بريدن دستهاست.
- ممكن نيست يكى از سه خواهش او را بپذيريد؟
- اگر كار به عهدۀ من بود مىپذيرفتم ولى امير تو نمىپذيرد!
حر ديگر سخنى نگفت و در حالى كه سخت مىلرزيد، آهسته راه اردوى حسين را پيش گرفت. مردى از كسان وى او را گفت:
- به خدا دربارۀ تو به شك افتادهام. اگر مىپرسيدند شجاعترين عرب كيست؟ تنها تو را نام مىبردم، اين حال چيست؟
به خدا خود را ميان بهشت و دوزخ مخيّر مىبينم و اگر بسوزانندم و پاره پارهام كنند دوزخ را به جاى بهشت اختيار نمىكنم.
سپس اسب خود را زد و نزد حسين رفت و گفت:
پسر پيغمبر! فدايت شوم، من كسى هستم كه راه را بر تو گرفتم و نگذاشتم به مكه باز گردى من نمىدانستم كه كار بدينجا مىكشد و اين مردم تقاضاى تو را نميپذيرند. به خدا اگر مىدانستم اين كار را نمىكردم! اكنون پشيمانم و مىخواهم جان خود را فداى تو كنم.
سپس مقابل لشكر كوفه رفت و گفت:
شما اين مرد را خوانديد كه از او اطاعت كنيد و در راه وى كشته