93را همراه مبر كه مىترسم كشته شوى و زنان و كودكان تو را نظاره كنند.
هنوز آوازابنعباس درگوش او بود كه زنان از گريه خاموش شدند.
آنگاه كه گريۀ زنها خاموش شد رو به لشكر كوفه كرد و پس از ستايش خدا گفت:
بنگريد تا من از چه خاندانى هستم! سپس نفس خود را سر زنش كنيد.
بنگريد! آيا ريختن خود و ضايع كردن حرمت من بر شما رواست؟
آيا من پسر دختر پيغمبر شما و فرزند وصى و پسر عم او نيستم؟ آيا حمزۀ سيدالشهدا عموى پدرم نيست؟
آيا جعفر طّيارِ شهيد، عمويم نيست؟ آيا نشنيدهايد كه پيغمبر من و برادرم را گفت: شما سيد جوانان بهشتيد؟ آيا اين همه، ريختن خود مرا بر شما حرام نمىكند؟
چون كسى به سخنان او پاسخ نداد، گفت:
اگر در سخنان من شك داريد، به خدا در شرق و غرب، پسرِ دخترِ پيغمبرى جز من نيست.
سپس پرسيد:
كسى از شما را كشتهام؟ مالى از شما بردهام؟ آسيبى به شما رسانيدهام؟
باز كسى پاسخ نداد.
آنگاه فرماندهان لشكر كوفه را نگريست و ندا داد:
اى فلان.... اى فلان... شما ننوشتيد صحراهاى ما سبز و ميوههاى ما